چه روزای قشنگی میگذرونم کاش اینقدر زود نمی گذشت.وقتم را با پسرم در خونه می گذرونم .اگه لحظه ای غافل بشم زیر میز است یا سطل اشغال را زیر و رو کرده یا تلفن را از رو میز انداخته پایین یا توی فریزر باید پیداش کنم یا وسایل کمدها و کابینتها رو خالی کرده یا وسط حمام داره شامپوها رو خالی می کنه یا.........
پسر گلم من قدر این لحظه های شیرین تکرار نشدنیو می دونم.
از 23 بهمن دیگه دوییدی ودر روز همش راه می ری. اصلا نشستن دوست نداری.اگه من با خودم جایی نبرمت .خودت دنبال من می ایی هر جا که بروم همش باید مواظب کنجکاویهات باشم .
زیاد اهل خوردن نیستی فقط به اندازه ای که برای شیطونیات انرژی داشته باشی می خوری اگر چیز خوردنی دستت باشه به من هم تعارف می کنی.
امروز اگه دیر جنبیده بودم خودت را از روی صندلی غذا انداخته بودی پایین .همش می ایستی روی صندلی غذا و لحظه ای آروم نمی گیری .همیشه شیطنت پسر بچه ها را دوست داشتم هنوز هم دوست دارم .امروز نزدیک بود لپ تاپ را که سیم شارژش تو برق بود بکشی پایین در یک لحظه استثنایی ازت گرفتم .عاشق تلفن کنترل و موبایلی کافی یک تلفن بدهم دستت .دیروز انچنان بلایی سر تلفنم اوردی .که گمان نمی کردم دیگه کار کنه. هر چی بهت بدهیم باید کشف کنی و باید بیاندازی زمین یا بکوبی روی میز تا بفهمی چه صدایی می ده . به نظر من و اطرافیان خیلی با هوشی البته این طبیعی است که همه پدر و مادرها بچه هایشان را باهوش می دانند .ولی توی این سن درک رابطه های علت و معلولی هنوز خیلی زوده نه !!!!!!!!!همه چیو هم می فهمی.هرکاری بگم بکنی می کنی مثلا میگم لباسات دربیار بریم حموم می ری طرف حموم و سعی میکنی شلوارت در بیاری
می دونی کنترل مال تلوزیون و جلوی تلوزیون می ایستی و شستی هاش می زنی.می دونی دگمه روی در ماشین یه ربطی به پایین اومدن شیشه ماشین داره و.....
وقتی می خواهی بری توی آشپزخونه یا پشت میزتلوزیون و ما نمی گذاریم و جلوش می بندیم وقتی می بینی راه نداره میری یه راه دیگه را بررسی می کنی و بالاخره موفق می شی .خلاصه که شیطونی شدی برای خودت
آدمهارو هم می شناسی ، اصلا غریبی بلد نیستی ، از دخترای مردم هم دلبری می کنی
حرف زدنت هم خیلی بامزه است کلی برای خودت حرف می زنی و صداهای مختلف را تکرار می کنی. توی ماشین یا توی هوای آزاد همش میزنی زیر آواز وقتی هم برات شعر می خونیم تو هم با صدات همراهی می کنی . وقتی خوشحالی هم اواز می خونی صداتم خیلی بلنده .وای که از دوست داشتنی بودنت هر چه بگم کم گفتم .
توی این ماه یک بار دیگه رفتی شمال دیدن بابابزرگ و مامان بزرگ مهربونت.مامان برزگت از سوریه برات سوغاتی اورده بود.رفتی کنار دریا قدم هم زدی جون دلم.گیله مرد منی دیگه ......
14 اسفند برای اولین بار رفتیم پارک اینقدر هیجانزده بودی که نگو اولش سکوت کرده بودی و فقط تماشا می کردی بعددیگه توی پارک می دوییدی. حسابی تاب و سرسره سوارت کردیم گل من
... پيام هاي ديگران() link ٦:۳۳ ب.ظ - ۱۳۸۸/۱٢/۱٩ - باراد
برای بهترین مامان دنیا
خیلی وقت است می خواهم از تو بنویسم .از مادری که بهترین مادر دنیااست .اغراق نمی کنم . تو خوبی خیلی خوب مامانم .انقدرخوب که سایه پر مهرت همیشه روی زندگی من بوده .
از دوران نوجوانی که با همه سختی هام وبرای گذر از بلوغ اونهمه مهربانی ها و گذشت ها و کنار اومدن با بد قلقی هایم همراهیم کردی تا همین حالا که خودم یک پسر دارم که گاهی بد قلقل ترین موجود روی زمین می شه .
صبوری هایت در مقابل شیطنت ها مون تا همین حالا که پسرم شیطنت می کنه و همه زندگی تو را که همیشه پاکیزه ترین بوده کثیف می کنه مبل ها را از بین می بره روی فرش چایی و دوغ می ریزه و تو صبوری هنوز هم صبوری و من را هم هنوز هم به صبوری دعوت می کنی .
مهربانی و گذشتت و فداکاری ات همیشه زبانزد بوده تا همین حالا که برا ی من و نوه ات از خودت و از زندگی ات و از همه فرصت های خوب می گذری .
مامان همیشه دلم می خواست مثل تو باشم صبور ،مامان همیشه دلم می خواست مثل تو باشم :با گذشت ، مامان همیشه دلم می خواست مثل تو باشم : قوی مصمم و بااراده -مامان همیشه دلم می خواست مثل تو باشم :محکم بدون اینکه به کمک کسی نیاز داشته باشم
ار خدا کمک می خوام تا کمکم کنه دختر لایق تو باشم
باید باهات حرف بزنم بازهم بیشتر از قبل باید ازت بپرسم بیشتر از قبل باید بدانم که راز همه خوبیها و مهربانی هایت چیه باید بدانی که برای همه اونچه که هستی تحسینت می کنم باید بدانی که تو برایم الگویی تو برایم نمونه ای .باید بدانی بهترین چیزی که بهم دادی و من هم امانتدار خوبی بودم عشق مادری است .من هم عشقی که از تو یاد گرفتم را دارم نثار پسرکم می کنم و لذت می برم ازاینهمه خوشبختی و عشق .
برای بهترین پسر دنیا
دردونه مامان توی 9 ماهگی یاد گرفتی از پله ها بالا بری ، ولی توی پایین اومدن خیلی بی کله ای و اهل ریسک ،الکی ادای گریه کردن یا خندیدن در میاری و چشات رو بهم فشار می دی هر چند وقتی زیر چشی نگاه می کنی ببینی عکس العمل ما چیه. دد و مام و بابا رو می گی ولی اولین کلمه ای که گفتی دد بود ،روز 11 بهمن 1388
، 8 تا دندون داری 4 تا بالا 4 تا پایین. کلا خیلی خوش خوراک نیستی.اصلا چیزای جامد نمی خوری انگار گلوت راهش تنگه .
کابینت ها و کلا هر دری رو باز و بسته می کنه و وسایل های توی کمد رو بیرون میاری،وقتی به چیز ممنوعه دست میزنه و یا کار خطرناکی می کنی بر می گردی مامانت رو نگاه می کنی و می خندی.
بابات برات رقص رقصی می خونه و تو خودت حسابی تکون می دی اونم کلی ذوق می کنه
یاد گرفتی از روی تخت بیای پایین اول پاهات میاری پایین می ایستی و بعد دستت می گیری به میز توالت و راه میافتی.
یک هفته مونده بود 9 ماهت تموم بشه راه افتادی تا هفته بعدشم دیگه دوییدی.
از بین اسباب بازی ها می دونی کدوم نی نی و کدوم ماشین و کدوم توپ هستش و اسم هرکدوم رو بیارم همون رو نشونم میدی. عزیر مامان عاشق سیمه به خصوص سیم شارژر موبایل. سیم اتو سیم وبکم سیم آنتن سیم... هر سیمی که ببینه به سرعت باد به طرفش میره.
این روزها وقتی چشم باز میکنم و تو را میبینم که چه آروم در کنارم خوابیده ای بیشتر عاشقت میشم
داری قد میکشی و بزرگ میشی و روز به روز مهربونتر
در کل پسر شیرین و با هوشی هستی و از همه مهمتر مهربون واجتماعی تا یادم نرفته ،
خدایا ازت بی نهایت سپاسگزارم که من رو لایق مادری این فرشته دونستی.هر روز بر کفایت و لیاقتم بیفزا.
... پيام هاي ديگران() link ۱۱:۳٩ ب.ظ - ۱۳۸۸/۱٢/٧ - باراد
عزیزترینم 8 ماه که با اون چشمای معصوم و دوست داشتنیت با مامانی صحبت می کنی و یه دنیا انرژی به مامانی می دی.کوچولوی شیرین من ، همه دنیا و زندگی من، هرماه به خودم می گم این ماه بیشتر از هر ماه دیگه ای دوستت داشته ام اما ماه بعد باز هم احساس می کنم عشقم به تو بیشتر از ماه قبله . تو روز به روز بزرگ تر می شی و مامان و بابا روز به روز عاشق تر . وقتی از چیزی ذوق می کنی و بلند بلند میخندی یا صداهای بلند و عجیب از خودت در میاری سعی می کنم طنین خنده هات رو توی ذهنم ثبت کنم وقتی لباس های کوچولوت رو در میارم و روی پوست صاف و لطیفت دست می کشم سعی می کنم لطافتش رو برای همیشه به خاطر بسپارم و قتی خودت و لوس می کنی و توی بغلم میندازی با همه وجودم سعی می کنم این عشق رو حفظ کنم میدونم خیلی زودتر از اونی که فکرش رو بکنم مرد بزرگی می شی و من با همه این خاطرات خوش خواهم بود و از اینکه پسر کوچولوی مامان اینقدر بزرگ شده و قد کشیده و برای خودش آقایی شده بهت افتخار می کنم.
در 8 ماهگی 12 کیلو وزنت و 73 سانت فد و 5/47 سانتیمتر دور سرت. مامان جون ( خیلی زحمت می کشند ایشالا بتونیم یه ذره جبران کنیم) که برده بودت برای اندازه گیری قد و وزن می گفت هر بچه ای که گریه می کرده تو باهاش گوله گوله اشک می ریختی.خیلی احساساتی هستی عزیز دلم.قصه ای که برات می خونم اگه لحنم شاد نباشه گریه می کنی اونم با چه بغضی.
توی روروئکت دیگه می دویی. و با مامانت قایم موشک بازی می کنی. وقتی میگیم توپت کو؟؟؟ میگردی به توپت نگاه میکنی.اگه رو زمین باشی میری سراغش و با یه دستت هلش میدی و هر جا قل میخوره دنبالش میری و توپ رو به طرفم پرت می کنی.
با کمک مبل و میز و دیوار راه می ری و د یگه فقط می خوای راه بری و خراب کاری بکنی. کلی چسب بابا جونت به شیشه میز تلوزیون و سیمهای پشتش زده ولی باز از شیطونیای تو در امون نیست . حالا دیگه تند تند همه جای خونه رو با دست گرفتن به هرچی که دستت بیاد زیر و رو می کنی. به سراغ همه قفسه ها میری. کتابها رو میریزی پایین و کیف میکنی. هر چی رو مبل و میزها هم باشه پرت میکنی پایین و خلاصه که خیلی خطرناکی ! خیلی اهل ریسکی . گاهی دستت ول می کنی تا یه جای دیگه رو که دورتر بهت یا جای دست نداره بگیری وهر چند وقتی هم میفتی و حسابی گریه می کنی.
عاشق کامپیوتر مخصوصا لب تاپ ، تلفن ، موبایل و دوربین دیجیتال و..... هستی کلی دیجیتالی دیگه پسرامروزی من
بای بای می کنی. دست دسی می کنی. . یاد گرفتی کله هم میزنی. تا میگیم کله بزن. کله ات رو میاری جلو و میزنی به کله مون.
4 تا دندون بالاتم با هم شروع کرده به دراومدن فعلا دو تای سمت راستیش درومدن دوتای دیگه هم شکلش معلوم شده.فعلا 6 تا دندون داری عسلکم.
دیگه توی وان حمومت جا نمی شی حسابی آقا شدی اگرم بری توش همش می خوای بیای بیرونو خطرناک شده.
راستی شب چله امسالم مثل پارسال رفتیم خونه با با جون و مامان جونی و دورهم کلی خوش گذشت . اکرم جون باز هم لطف کرد و از شما کلی عکس خوشگل گرفت.تفال امسالت هم همون پارسالی اومد . جالبه نه؟!!!حافظ خیلی هوات داره ها
... پيام هاي ديگران() link ۱٠:٤٤ ب.ظ - ۱۳۸۸/۱۱/٢ - باراد
همه چی آرومه / تو به من دلبستی
این چقد خوبه که / تو کنارم هستی
همه چی آرومه / غصه ها خوابیدن
شک نداری دیگه / تو به احساس من
همه چی آرومه / من چقد خوشحالم
پیشم هستی حالا / به خودم می بالم
تشنۀ چشماتم / منو سیرابم کن
منو با لالایی / دوباره خوابم کن
تو به من دلبستی / از چشات معلومه
من چقد خوشبختم / همه چی آرومه
بگو این آرامش / تا ابد پابرجاس
حالا که برق عشق / تو نگاهت پیداس
این شعر رو انگارمن برای تو خوندم تو هم خیلی دوستش داری وقتی خاله حنانه برات می ذاره در سکوت گوش می کنی و ارامش داری
روزا داره سریع میگذره ما هم تا جایی که ممکنه از لحظه های قشنگ و کارای شیرینت استفاده میکنیم. آخه مگه شما چند بار قراره کوچولو باشی؟؟
توی این ماه بالاخره سینه خیز رفتی، چهار دست و پا هم می تونی اما این مدلی حرکت رو زیاد دوست نداری . از چهار دست و پا رفتن خوشت نمیاد دیگه میخوای وایسی و راه بری می تونی جایی رو بگیری بایستی .از پله کوچولوی آشپزخونه هم بالا میتونی بری هم پایین میای.
با دو دست موهامو میگیر ی و صورتمو میکشی جلو و شروع میکنی به خوردن. اینجوری احساساتتو نشون میدی.منم می خورمت آخ جون
هرکسی دستشو به طرفت دراز میکنه دستهاتو باز میکنی که یعنی بری بغلش ، برات هم فرقی نمیکنه اون کی باشه از مامان و بابا گرفته تا فروشنده لباس فروشی.مهربونی دیگه قربئنت برم غریبی کردن بلد نیستی
دایره کلماتت زیاد شده. گگگ. اقا. اگ. بابا، ماما هم چند بار گفتی که با هر بار گفتنت من محکم فشارت میدم
... پيام هاي ديگران() link ۱٠:۳٥ ب.ظ - ۱۳۸۸/۱۱/٢ - باراد
شش ماهه شدی عسل مامان
سلام به عسل پر تحرک و فعال خودم شیطون بلای مامانی ماشاالله به این همه انرژی و تحرک اصلا دلت نمیخواد بشینی همش می خوای بازی کنی و بایستی . وای خدا،پسر گلم دیگه واسه خودش مردی شده،گلکم تولد ۶ ماهگیت مبارک...باورم نمیشه،انگار همین دیروز بود که پا گذاشتی تو دنیای ما...عاشقتم عسلی من...
دیگه اون روزای نوزادی و خیلی کوچولوییت تکرار نمی شه دلم می خواد بقیه روزها رو هم با همه وجودم لذت ببرم
توی این ماه برای اولین بار سرما خوردی و تب کردی ما حسابی ترسیده بودیم و غصه خوردیم کارای بابات که دیدنی بود . مثل همیشه مامان جونی بهمون کلی کمک کرد و تو حالت خوب شد . واکسن شش ماهگیتم من و خاله حنانه و تو 3 تایی رفتیم زدیم . خیلی پسر خوبی بودی. 5/69 سانت قد و 11 کیلو وزن و 46 سانت دور سرت شده.
از هنرات برات بگم که دیگه راحت راحت می تونی خودت بشینی یعنی از 5/5 ماهگی خودت نشستی.تو می تونی مدتی روی پای خود بایستی و حتی با کمک ما بلند بشی و بایستی . درحالت خوابیده به شکم غلت می زنی وحول محور بدنت می چرخی . در حالت خوابیده به پشت ، سرت را بلند می کنی . اشیاء خیلی کوچک را با انگشتات می گیری . سرت را به سمت صداهای آشنا برمی گردونی اونم 180 درجه..همین منو میبینی دستاتو باز میکنی و میخوای بیای بغلم .بعدش میای تو بغلم و خودتو بهم میچسبونی و با دهنت صورتمو میخوری اونقدر بهم مزه میده و کیف میکنم که نگو. دیگه تو کریر و کالسکه ات نمیمونی و اگه کمربندتو نبسته باشیم با انجام حرکات آکروباتیک خودتو پرت میکنی بیرون. تو ماشین دلت میخواد همه جارو ببینی و هی وول می خوری . از شیر خشک حالت به هم میخوره. آخرای این ماه کمی فرنی رو شروع کردم که دیدم دوست داری غذا بخوری پسرم.
هر جا میریم همه عاشقت می شند و می گند حتما" برات اسفند دود کنیم . از چشمات محبت میباره(اینجا جا داره یه کم از قربون صدقه استقاده کنم: الهی قربونت برم که هیچ کسی مثل تو نیست .....)
عسل من تو همیشه بهترین بهترین من خواهی بود... پسر کوچولویی که لذت خیلی چیزها رو توی دنیا بهم چشوند ، پسر کوچولویی که وقتی بهش فکر می کنم قلبم ، می لرزه ... دوستت دارم پسر کوچولو... دوستت دارم بهترین بهترین من
... پيام هاي ديگران() link ٩:٢٩ ب.ظ - ۱۳۸۸/٩/۱٠ - باراد
پسرکم پنج ماهگیت با کمی تاخیر مبارک . عسلکم پنج ماه از حضورت توی خونه عشق ما، و یک سال از وقتی که برات عاشقانه هام اینجا می نویسم میگذره و من و بابایی روز به روز عاشقتر میشیم. حسابی سرمون رو گرم کردی و از بودن تو و داشتن تو روزی هزار مرتبه خدارو شکر میکنیم و ازش میخواهیم که تورو در پناه خودش همیشه سلامت نگه داره.
قند عسل، در ماه پنجم زندگیت غلت میزنی ، وقتی سوار رورواک هستی میتونی عقبی راه بری ، به خودت فشار میاری تا با طرف مقابلت صحبت کنی و اصوات نا مفهومی از دهانت خارج میشه که البته من متوجه میشم تو چی میگی ولی بقیه نه آخه من مامانتم دیگه مامانا همه چی رو از بچههاشون میدونن، با کمک چندتا بالش میشینی ، هر چیزی که به دستت میدیم فورا میذاری دهانت، آب دهانت به شدت سرازیره چون دو تا دندون خوشگل دراوردی(خیلی زرنگی پسرم) بسیار زیاد بازیگوش هستی و یکجا بند نمیشی . تحرکت خیلی خیلی زیاده. از مهر ماه رفتم سرکار و تو روزای سه شنبه و چهارشنبه 3 ساعت پیش مامان جونتی . در کل بچه فوقالعادهای هستی بسیار سازگار و خوش اخلاق و اصلا و تحت هیچ شرایطی اذیت و آزاری نداری و بسیار بسیار بسیار زیاد دوست داشتنی و عشق مامانی.
چتد بار با بابایی کاملا مردونه رفتین حمام ، رفتین خرید، با هم تنها تو خونه موندین و حسابی مرد شدی. خیلی پسر اجتماعی هستی و حواست به همه جا هست
روز 8 مهر ماه مامان جون برات یه جشن دندونی حسابی گرفت.آش پخت ، کیک گرفت و خلاصه یه مهمونی حسابی شدو تودل همه را بردی. 16 مهر ماه هم برای اولین بار یه کوچولو فرنی خوردی.آخه حسابی بزرگ شدی و دندون داری و هرچی میبینی میخوای بخوریش
هر روز شیرین تر از روز قبل میشی کاملا اسمت رو میشناسی . با دیدن من و بابا و مامان جون و بابا جون و خاله حنا با ذوق می خندی و عکس العمل آشنا نشون میدی و با خنده هات دل از همه می بری .بازی کردن و کتاب و موزیک و تلوزیون را دوست داری.خیلی خیلی خیلی دوستت داریم .عجب عشقی این عشق
... پيام هاي ديگران() link ۱۱:۳٥ ب.ظ - ۱۳۸۸/۸/٤ - باراد
نمی دونی چقدر ماه شدی. واکسن 4 ماهگیتم زدیم.کمی گریه کردی ولی زود آروم شدی. مثل دفعه پیش تب کردی ولی کمتر.دیگه حسابی قوی شدی با میکربها می جنگی.تقریبا" 9 کیلو وزنت شده اینقد تکون خوردی که وزن دقیقت مشخص نشد.66 سانت قدت و 5/43 سانت دور سرت. رشد قد و وزن و دور سر ت بسیار خوب است.
حالا از کارات بگم که حسابی دل همه را بردی. توپ و عروسکات رو دیگه خوب میگیری و سه سوت میبری به سمت دهنت. دستات طوری باز می کنی انگار می خوای کسیو بغل کنی بعد به هم نزدیکشون می کنی و توپت می گیری.
توی روروئک هم اگه ولت کنیم می خوای بدویی.خیلی فعالی و عجله داری پسر گل شیطونم.از حالا حتی به نشستن هم قانع نمی شی فقط می خوای وایسی.
قلقلکی هم هستی. وقتی دلت رو بوس میکنیم غش غش میخندی. حروف صدادار را با علاقه زیاد تکرار میکنی و مدتها مشغول حرف زدن می شی بدون خستگی.مامان جونت می گه تو خیلی حرف می زنی به مامانت رفتی!!!!!
به کتاب و موسیقی علاقه زیادی داری.در اوج ناراحتیت و گریه هات با موسیقی آروم می شی.
این ماه توی مرخصی بابا حسین با بابا جونی و مامان جونی و یک خانواده خیلی عزیز از دوستامون رفتیم شمال اول چالوس بعد هم دیدن پدر جون و مادر جون مهربون شما (مامان و بابای بابا حسین)خیلی خوش گذشت. رفتی دریا و مثل همیشه آب و خیلی دوست داشتی.یه گاو بادی خریدی که همه جاشو می خوری.خیلی پسر خوب و همراهی بودی . فقط وقتی کلافه باشی و به نیازا ت کم توجهی بشه به شدت گریه میکنی طوری که آدم میترسه.
اکرم جون 100 تا عکس ازت گرفته( دستش درد نکنه .ایشالا عروسیش جبران کنیم)
دیگه از کارای این ماهت زحمتهاییه که به مامان جونیت دادیم و چند روز بالاخره مامانت رفت دنبال کاراش و ثبت نام و پروپوزال و ............ و تو مثه یه پسر خوب پیش مامان جونی و خاله حنانه موندی.مامانت هم به کاراش رسید دستشون درد نکنه خیلی زحمت مارو می کشند همیشه.هیچوقت نمی تونیم جبران کنیم.
دیگه حسابی آقا شدی و نزدیکه که با بابا حسین صبح زود بیدار بشین برین کله پاچه بخورین! استخر برین، برین ماهیگیری، ببرتت کارخونه و کلی دوتایی کیف کنین. اینو بابا جونت بهت قول داده. به قول بابات شما دو تا دزد دریایی یا دو تا گاو خشمگینید دیگه!!!!!!!!!!!!!!!

... پيام هاي ديگران() link ۱٢:٠٦ ب.ظ - ۱۳۸۸/٦/٢۳ - باراد
شازده ی ما سه ماهه شدی و روزامون هر روز قشنگتر از روز قبل میگذرن . در سه ماهگی 7800 گرم وزنت و 64 سانتی متر قدته. پسر قوی و خوش هیکل من
آقا پسر من هر چی بزرگتر میشی شیرین تر و خوشگل تر میشی اصلا از عسل و نبات و هر چیز شیرین و خوشمزه دیگه ، خوشمزه تری .من و بابا بعضی وقتها دوست داریم بخوریمت ، البته من یواشکی این کار رو می کنم آخه دیگه نمی تونم تحمل کنم .
دیروز برات کتاب شعر خوندم و تو هم عکسهاشو می دیدی و باهاشون حرف می زدی ، فکر نمی کردم اینقدر توجه کنی ، شاید هم برات آشنا بود ، آخه جزء همون کتابهائی بود که وقتی توی دلم بودی برات می خوندم ، خلاصه که خوشحالم و دوست دارم به خوندن عادت کنی
خیلی خوشت می یاد زیر گلوتو ببوسم وقتی اینکار و می کنم می خندی و دل ما رو می بری.دستات می گیریم خودت بلند می کنی یه کم سینه خیز هم می ری. همه کارات حداقل یک ماه از هم سن و سالات جلوتره عسل مامان
الهی من قربونت برم که اینقدر مهربونی ! وقتی داری شیر می خوری و من نگاهت می کنم ، تو هم به من نگاه می کنی و می خندی و با خنده ات خوشمزه ترین چیزی که می خوری رو از دهنت در می آری و به خنده نازت ادامه می دی بعد هم شروع می کنی به حرف زدن با من.
خیلی این لحظه را دوست دارم و از وقتی به دنیا اومدی تا حالا بهترین لحظات کنارت داشتم واقعا دوست دارم ، نمی دونی این خنده چه دلی از من می بره .
کوچولوی من عاشق دستهای تپل خودتی . مدام نگاهشون می کنی . مشتهاتو بازمی کنی و می بندی. نزدیک صورتت می بری . انگشتهاتو تکون میدی . لیسشون می زنی مثل شیرین ترین اب نباتای دنیا
خدایا شکرت از این نعمت شیرینی که به ما دادی که لحظه های زندگیمون رو شیرین تر و شیرین تر میکنه
خدایا این نعمتت رو برامون حفظ کن و همیشه همراهش باش
... پيام هاي ديگران() link ٤:٥٤ ب.ظ - ۱۳۸۸/٥/٢۳ - باراد
